تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

ببرد از من قرار و طاقت و هوش     بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کلهدار     ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقش     به سان دیگ دایم می‌زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر     گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم     نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست     بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظ     لب نوشش لب نوشش لب نوش


پ.ن. این غزل حافظ یک هدیه بود...

+خط خطی های من  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 0:59 قبل از ظهر

بعضی حرف ها تاریخ انقضا دارند...

تاریخ انقضایشان که فرا برسد محکوم به نیست شدن می شوند...

باید در گلو خفه شان کرد...

+خط خطی های من  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:38 قبل از ظهر

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است


+خط خطی های من  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 9:10 بعد از ظهر

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که بر خاست مشکل نشیند

...

+خط خطی های من  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 5:34 قبل از ظهر

کاش...

اگر...

شاید...


پ.ن.

بهار ما گذشته...

گذشته ها گذشته...

منم به جستجوی سرنوشت...

+خط خطی های من  شنبه 7 شهریور1388ساعت 1:16 قبل از ظهر

یک مسجد قدیمی توی یکی از روستاهای اطراف اصفهان هست که اهالی اون منطقه می گن متولی ساخت مسجد یک خانم بوده... این خانم بعد از ساختن مسجد گفته اگر زمانی مسجد به دلایلی تخریب شد، هزینه ی نوسازی اون زیر ستون های بسیار پهن زیرزمین قرار داده شده...

من: این چیزی که در مورد مسجد جامعتون گفتی صحت داره؟

او: بله...

من: پس چرا هیچ کس هنوز نقب نزده به زیر مسجد!

او: اعتقادات دینی مردم اجازه نمی ده این کار رو انجام بدن...

من: می تونستن تخریبش کنن و یک مسجد دیگه بسازن و اگر چیزی اضافه آمد نوش جان کنن!

او: فکر بدی نیست ولی اگر داستان واقعیت نداشت چی؟

من:!!!


پ.ن. مطمئن بودم اگر داستان خودشون رو قبول داشتن حتما تا الان بلایی سر مسجد آمده بود!


+خط خطی های من  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 0:4 قبل از ظهر

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد ؟

حسابش با کرام الکاتبین است...



+خط خطی های من  شنبه 24 مرداد1388ساعت 0:47 قبل از ظهر

پیرو یکی از نظرات پست های قبل باید بگم که دیشب دخترخاله جان را رسما به خانه ی بخت فرستادم و حالا دیگه می تونم راحت به کارهای روزمره برسم...

برای این دو سه شب جشن به اندازه ی یک هفته کار پر مشقت خسته شدم... در این مواقع افراد نزدیک به خانواده ی عروس یا داماد یک استرس خاص و دوست داشتنی دارند...

این هفته کلی کار دارم که نصفش مربوط به اواخر هفته ی قبل میشه...


+خط خطی های من  شنبه 17 مرداد1388ساعت 10:12 بعد از ظهر
او: حالا که قراره جشن عروسی دختر خاله ت خیلی مجلل برگزار بشه، به ضرر تو میشه...

من: چرا؟

او: تو هم مجبوری جشن عروسی مجلل تر از اون بگیری!

من:!


پ.ن. خوش به حال آدمهایی که اونقدر بی کارن هستن که توی کار بقیه دخالت می کنن...


+خط خطی های من  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 0:35 قبل از ظهر

وقتی می بینم دوستی دچار مشکلی شده که من می تونم کمکش کنم بدون حس دلسوزی اغراق آمیز، خودم رو موظف می دونم بهش کمک کنم...

این روزها این جور کمک کردن ها سبب شده اعصاب خودم هم تحریک بشه...

نه وجدانم قبول می کنه کاری که از دستم بر میاد رو انجام ندم، نه اعصابم اجازه می ده با افراد بی منطق بحث کنم...

خدایا کمکم کن مثل همیشه...


+خط خطی های من  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 11:42 بعد از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>